تبليغاتX
( عشق بی پایان )

( عشق بی پایان )

( به یاد عشق )

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.

خسته شدم بس كه از سرما لرزیدم... بس كه این كوره راه


ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد
...

خسته شدم بس كه تنها دویدم... اشك گونه هایم را پاك كن و


بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه كنم ... خسته


شدم بس كه... تنها گریه كردم... می خواهم دستهایم را به


گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...خسته شدم بس كه


تنها ایستادم

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 13:44 توسط حامد احمدی جم| |

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن

...عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست وبي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هر چه بيني عکس يار

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 16:19 توسط حامد احمدی جم| |

 

زن و مرد جوانی سوار بر موتور در دل شب

میراندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند

زن جوان:یواش تر برو من میترسم

مرد جوان:نه اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان:خواهش میکنم من خیلی میترسم

مرد جوان:خب اول باید بگی دوستم داری.

زن جوان:دوستت دارم حالا میشه یواش تر بری

مرد جوان:حالا منو محکم بگیر

زن جوان:خب حالا میشه یواش تر بری

مرد جوان:باشه به شرطی که کلاه کاسکت منو برداری

و روی سر خودت بزاری آخه اذیتم میکنه نمیتونم برونم

روز بعد واقعه روزنامه:برخورد موتور سیکلت با ساختمان

باز حادثه آفرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز

رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند ودیگری در گذشت

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود

پس بدون اینکه زن از موضوع مطلع شود با ترفندی کلاه

را بر سر او گذاشت و خواست که برای آخرین بار

دوستت دارم را از زبان او بشنود وخودش رفت تا

تا او زنده بماند.

زندگی وقتی ارزش میابد که نفس ادمی بند می آید....

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 16:7 توسط حامد احمدی جم| |

شقایق گفت با خنده- نه بیمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش- حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی- نه با این رنگ زیبایی

نبودم ان زمان هرگز- نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که- زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت

تمام غنچه ها تشنه - و من بی تاب و خشکیده

تنم در آتشی می سوخت

زره آمد یکی خسته- به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما

طبیبان گفته بودندش- اگر یک شاخه گل آرد

ار ان نوعی که من بودم- بگیرند ریشه ا ش را و بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش آندم- شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت- بسی کوه بیابان را

بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده- و یک دم هم نیاسوده

که افتادچشم اوناگه- به روی من

بدون لحظه ای تردید- شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا- با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

واو میرفت- و...مندر دست او بودم

واو- هر لحظه سر را-رو به بالا ها-تشکر از خدا می کرد

پس از چندی-هوا چون کوره آتش-زمین می سوخت

به لب هایی که تاول داشت- گفت:

اما چه باید کرد؟


در این صحرا که آبی نیست- به جانم هیچ تا بی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد.که وای من-برای دلبرم هرگزدوایی نیست

و از این گل که جایی نیست

خودش هم تشنه بود اما!!!

نمی فهمید حالش را


چنان میرفت و من در دست او بودم

و حالا من- تمام هست او بودم

دلم میسوخت- اما راه پایان کو؟

نه حتی آب- نسیمی در بیابان کو؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت

که ناگه روی ز انوهای خود خم شد:

دگر از صبر او کم شد- دلش لبریز ماتم شد


کمی اندیشه کرد- ناگه- مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را- با سنگ خارایی- زهم بشکافت-

زهم بشکافت


اما- آه!صدای فلب او گویی- جهان را زیر و رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیز ی که هر جا بود با غم روبه رو می کرد

نمیدانم چه می گویم؟!یه جای آب خونش را به من میدادو

بر لب های او فریاد- بمان ای گل- که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل- و من ماندم-نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ زیبایی

و نام من شقایق شد-گل همیشه عاشق شد
...$

نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 15:22 توسط حامد احمدی جم| |

من دوست دارم: فاصله را تو یادم دادی وقتی با لبخند دور شدی از من ! عكاس بهتر از ما فاصله را می فهمید تو در عكس نیستی ..........................................................

جغرافیای کوچک من بازوان توست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من .......................................................

چرا ماهی ها اینقدر اشتباه می کنند؟ قلاب ، علامت کدامین سئوال است که به آن جواب می دهند؟؟ .......................................................

خنده‌ام میگیرد به چتری که تمام تابستان را گوشه‌ای خاک می‌‌خورد و باران که میبارد فقط به درد شعرهای بال و‌ پر شکسته‌ام میخورد........................................................

رابطه ته کشید بی‌ آنکه به مقصدی رسیده باشیم، دور زدن ممنوع بود، تو دور زدی من جریمه شدم........................................................

از میان کسانی‌ که برای دعای باران به صحرا می‌‌روند تنها کسانی‌ که با خود چتر می‌‌برند به کار خود ایمان دارند.......................................................

غلط کرده باران که حالا که مرا به تو بد عادت کرده بی‌ تو میبارد روز و شب بی‌ خستگی ، باور کن تمام غذاها ته می‌‌گیرند وقتی‌ خودت نیستی باران هست........................................................

گفتی‌ میایی و یاد اخبار هواشناسی افتادم که لذت بارانهای بی‌ هنگام را می‌‌برد، گفتی‌ میایی و یاد تمام روز‌های افتادم که بیهوده چتر برداشته بودم.

نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 19:37 توسط حامد احمدی جم| |

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است سنگینی خاص خودش را دار

و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد بدون انکه احساس کنی تنت را می سوزاند

اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود

مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند

می فهمید عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند

ترسید از این ترسید که تلاقی نگاهش این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد

همانطور مثل هر روز طبق یک عادت مداوم تکراری با چشم هایی رو به پایین مسیر هر روزه ش را در امتداد مقصد هر روزه ادامه داد .

در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار فقط باید می جویدش

تکرار تکرار و تکرار 

 

بقیه مطلب در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 1:17 توسط حامد احمدی جم| |

خانه ام وقتی که می آیی تمامش مال تو

هر چه دارم غیر تنهایی تمامش مال تو

صد دو بیتی صد غزل دارم و حتی

یک بغل شعر های خوب نیمایی تمامش مال تو

ضربه آهنگ قدمهایم صدای پای توست

این صدای پای رویایی تمامش مال تو

بیکران سبز اقیانوس آرام دلم

ای پری خوب دریایی تمامش مال تو

عشق من عشق زمینی نیست باور کن عزیز

عشقم این عشق اهورایی تمامش مال تو

باز هم بیت بد پایان شعرم مال من

بیت های خوب بالایی تمامش مال تو

درد من عاشقیست !!!!!!


درد من عاشقیست ، احساسم در این روزها دلتنگیست
!

دردی در سینه ام دارم که تنها قلبم میداند
!

احساسی در قلبم دارم که تنها خدا میداند
!

این روزها دلم بدجورهوایت را کرده است،دلم برایت تنگ شده است
!

خیلی برام عزیزی عزیزم ، تا تو را دارم ،


هیچ غمی جز غم دوری ات در دل ندارم !

کاش در کنارم بودی ، کاش بودی تا دیگر هیچ غمی دردل نداشتم
!

نیاز من در کنار تو بودن است ، آرزوی من همیشه با تو بودن است
!

خسته نمی شوم از دلتنگی اما شاید لحظه ای تنها دلشکسته شوم
!

می سازم با این لحظه های دور از تو بودن و میگذرانم


این لحظه های نفسگیر را
!

از من خواسته بودی هیچگاه اشک نریزم ،


راستش را بخواهی اینک چشمانم پر از اشک است !

چشم مثل قلبم صبور نیست ! زود می شکند


و زود دلش هوای دیدن تو را میکند
!

درد من ، درد تو است ، درد ما در عشق است
!

با درد عشق سوختم ، با لحظه های دلتنگی ساختم ،


عاشق ماندم و عاشقانه با یادت زندگی میکنم !

در لحظه های دلتنگی در گوشه ای مینشینم و به تو می اندیشم
...

دلم بد جوری بهانه میگیرد ، تو مال منی اما در کنارم نیستی
!

درد من عاشقیست ، دردی که دوای آن فقط تویی
!

بیا و با حضورت در کنارم مرا درمان کن
!

در این لحظه هایی که در کنارم نیستی دلم تنها تو را میخواهد
!

تنها تو می توانی درد دلم را درمان کنی
!

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 0:51 توسط حامد احمدی جم| |

از وای حادثه ما پیر می شویم

دلخسته از همیشه زمینگیر می شویم

آبی زچشمه به لذت نخورده ایم!

از تشنگی پرندهء دلگیر می شویم

از ژرف دل نگاه به محبت نمی کنیم

قهر شب فسردهء نخجیر می شویم

با طعنه زمزمه را قورت می دهیم

در انزوای فاتحه زنجیر می شویم

از هر چه حرف صمیمانه دلخوریم

تاریک و غم زده شبگیر می شویم

فردا که دیدهء خود باز می کنیم

با صبح و پنجره درگیر می شویم

دست نوازشیم .شکستیم بی هدف

در لابه لای دلهره تقطیر می شویم

دیگر مجال قافیه و یار و بوسه نیست

از هر چه ناز و غنچه و لب سیر می شویم

آخ ای زمانه بی رنگ و ریشه آخ

در پرتی حواس تو تبخیر می شویم

 

از وای حادثه ما پیر می شویم

دلخسته از همیشه زمینگیر می شویم

آبی زچشمه به لذت نخورده ایم!

از تشنگی پرندهء دلگیر می شویم

از ژرف دل نگاه به محبت نمی کنیم

قهر شب فسردهء نخجیر می شویم

با طعنه زمزمه را قورت می دهیم

در انزوای فاتحه زنجیر می شویم

از هر چه حرف صمیمانه دلخوریم

تاریک و غم زده شبگیر می شویم

فردا که دیدهء خود باز می کنیم

با صبح و پنجره درگیر می شویم

دست نوازشیم .شکستیم بی هدف

در لابه لای دلهره تقطیر می شویم

دیگر مجال قافیه و یار و بوسه نیست

از هر چه ناز و غنچه و لب سیر می شویم

آخ ای زمانه بی رنگ و ریشه آخ

در پرتی حواس تو تبخیر می شویم

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 0:34 توسط حامد احمدی جم| |

  

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .



گفتم:کجا ؟




گفت : رو قلبت
.



گفتم مگه می تونی ؟




گفت : آره سخت نیست ، آسونه
.



گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه
.



یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟




گفت
:

سیسسسسس. ساکت شدم
.



گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی
.



خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت
.



یادت نره دوستت دارم




اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .



اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده
.



یادت نره دوستت دارم


نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 12:18 توسط حامد احمدی جم| |

 

در رویاهایم دیدم كه با خدا گفت و گو میكنم.


خدا پرسید: «پس تو میخواهی با من گفت و گو كنی؟»


من در پاسخش گفتم:‌ «اگر وقت دارید


خدا خندید:


«
وقت من بینهایت است


در ذهنت چیست كه میخواهی از من بپرسی؟»


پرسیدم:‌«چه چیز بشرشما را سخت متعجب می سازد؟»


خدا پاسخ داد: كودكی شان.


اینكه آنها از كودكی شان خسته می شوند،


عجله دارند كه بزرگ شوند،


و بعد دوباره پس از مدتها، آرزو میكنند كه كودك باشند.

اینكه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند،


و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.

اینكه با اضطراب به آینده می نگرند


و حال را فراموش می كنند


و بنابراین نه در حال زندگی می كنند و نه در آینده


اینكه آنها به گونه ای زندگی می كنند كه گویی هرگز نمی میرند،


و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز زندگی نكرده اند.

دست های خدا دستانم را گرفت


برای مدتی سكوت كردیم


و من دوباره پرسیدم:

به عنوان یك پدر، می خواهی كدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟


او گفت: بیاموزند كه آنها نمی توانند كسی را وادار كنند كه عاشقشان باشد،


همه ی كاری كه آنها میتوانند بكنند این است كه


اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند كه درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه كنند،


بیاموزند كه فقط چند ثانیه طول میكشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان كه

دوستشان داریم ایجاد كنیم.


اما سالها طول می كشد تا این زخم ها را التیام بخشیم.

بیاموزند ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد،


كسی است كه به كمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند كه آدم هایی هستند كه آنها را دوست دارند،


فقط نمی دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند


بیاموزند كه دو نفر می توانند با هم به یك نقطه نگاه كنند،


و آن را متفاوت بینند.

بیاموزند كه كافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،


بلكه آنها خود را نیز باید ببخشند.


من با خضوع گفتم:


از شما به خاطر این گفت و گو متشكرم.


آیا چیز دیگری هست كه دوست دارید فرزندانتان بدانند؟


خداوند لبخند زد و گفت:


«
هرگز عشق را فراموش نكنند»

نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 0:21 توسط حامد احمدی جم| |

 

من همونم که همیشه...

...
غم وغصم بی شماره
...

...
اونیکه تنها ترین
...

...
حتی سایه ام نداره
...

...
این منم که خوبیامو
...

...
کسی هرگز نشناخته
...

...
اونکه در راه رفاقت
...

...
همه هستی شو باخته
...

...
هر رفیق راهی با من
...

...
دوسه روزی همسفر بود
...

...
ادعای هر رفاقت
...

...
واسه من چه زودگذربود
...

...
هر کی بازمزمه عشق
...

...
دو سه روزی عاشقم شد
...

...
عشق اون باعث زجر
...

...
همه دقایقم شد
...

...
اونکه عاشق بود عمری
...

...
ز جدا شدن می ترسید
...

...
همه هراس وترسش
...

...
به دروغش نمی ارزید
...

...
چه اثر از این صداقت
...

...
چه ثمر از این نجابت
...

...
وقتی قد سر سوزن
...

...
به وفا نکردیم عادت...

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 14:11 توسط حامد احمدی جم| |

 

زانوهامو بغل كرده بودمو نشته بودم كنار ديوار

ديدم يه سايه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

... ...

نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد

گفت:تنهايي

گفتم:آره

گفت:دوستات كوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

گفتي: تو كه مي گفتي بهترين هستن!

گفتم:اشتباه كردم

گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي

گفتم:نه

گفتي:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟

گفتم:بودم

 

گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟

گفتم:بردم، همين الان بردم

گفتي:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي

گفتم:…..(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم)

-سرمو اينداختم پايين-گفتم:آره

گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش

گفتي:ببخشم؟

گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري

گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟

تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودمو نمي ذارم

گفتم:فقط شرمندتم

گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟

گفتم:آخه تنهام

گفتي:پس من چي رفيق؟

من كه گفتم فقط كافيه صدا بزني منو تا بيام پيشت

من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن

اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو

من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري،

هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي

اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم

ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو اينداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم

گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقيييييييييييييييي

بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي

يك كلام،خدا تو بهتريني

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 15:7 توسط حامد احمدی جم| |

 

 زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن

گردشـــی در کوچــه باغ راز کن.



هر که عشقش در تماشا نقش بست


عینک بد بینی خود را شکسـت.



علـت عـاشــــق زعـلتــها جــداســـت


عشق اسطرلاب اسرار خداست



من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام

درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام



دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها

می تپــد دل در شمیــــم یاسها



زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست

زندگی باغ تماشـــای خداســت



گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود

می تواند زشــت هم زیبا شــود

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 11:58 توسط حامد احمدی جم| |

لمسِ تن تو


شهوت است و گناه


حتی اگر خدا عقدمان را ببندد....
...


داغیِ لبت ، جهنم من است


...حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند


هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست


حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد.....



فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است


حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس



خاتون من!


حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم

 ،
یک بوسه


ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد !


اگر تو عاشق من نباشی
.....!

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 11:41 توسط حامد احمدی جم| |

به تو عادت کرده بودم

اي به من نزديک تر از من

اي حضورم از تو تازه

اي نگاهم از تو روشن

به تو عادت کرده بودم

مثل گلبرگي به شبنم

مثل عاشقي به غربت

مثل مجروحي به مرهم

لحظه در لحظه عذابه

لحظه هاي من بي تو

تجربه کردن مرگه

زندگي کردن بي تو

من که در گريزم از من

به تو عادت کرده بودم

از سکوت و گريه شب

به تو حجرت کرده بودم

با گل و سنگ و ستاره

از تو صحبت کرده بودم

خلوت خاطره هامو

با تو قسمت کرده بودم

خونه لبريز سکوته

خونه از خاطره خالي

من پر از ميل زوالم

عشق من تو در چه حالي

نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 11:31 توسط حامد احمدی جم| |